بوی جازوه
میروم سراغ آهنگ های قدیمی، ضربان نبضم هم نوا میشود با هر ضرب و ریتم و تن این آهنگ.یک لحظه غرق می شوم و بعد چشم باز می کنم و خودم را در فضای گذشته ها می بینم. لرزه است که رخت فتح را روی جسم و جانم گسترده.توی این تاریکی شب فکر می کنم به آدمهایی که میشناسم شان و نمی شناسم شان. اینجا آدم ها متفاوت تر از همد یگرند.
بعضی ها مثل آتش هستند که تا حدی میتونی به آنها نزدیک شوی لذت غرق شدن در گرمایی که از این شعله ساطع می شود نباید فریبت دهد برای نزدیکی بیشتر. چون آنوقت لهیب آن شعله ها دامنت را می گیرند.
بعضی ها مثل دنیا تو را غافل می کنند از خودت.
دسته ی دیگر تو را از خودت جدا می کنند ، تو را از خودت می گیرند و مثل نسیم نیمه شب های تابستان روحت را نوازش می کنند. زیبا هستند اما بدون کنجکاوی برای کاویدنشان.عظمتشان به باکره ماندنشان است و ناشناخته بودنشان، دنیایی مجهول.
گروهی از این افراد آنقدر دوست داشتنی هستند که فقط باید فصل خاصی سراغشان را گرفت. من پاییز را انتخاب می کنم. لذت قدم زدن در برگ ریزان پاییزی و هوای جان فزای پاییزی تو را با ابدیت گره می زند.
دسته ی خیلی نادری وقتی شب بذرش را در آسمان می پاشد اذن ورود به این ساعت مقدس را دارند.ساعاتی که برای هر لحظه لحظه اش حاضری از روز ها هم مایه بگذاری.عمق و عظمت شب با اندیشیدن به این افراد دو صد چندان می شود.
دسته ی خود خواهان و متکبران ، توده ی هضم نشدنی هستند که با صد تا مشت و لگد هم از گلوی آدم پایین نمی روند.با دیدن این افراد انگشت حیرت به دهان می گزم .باید این افراد را در این مالیخولیا ی عبث وانهاد و نباید صله ای جز نیشخند نثار مدایح تهی شان کرد.
خیل عظیمی هم مثل آدمهای داخل تاکسی می مانند که کنارشون بنشینی و هراز گاهی از تو آینه دیدشون بزنی و بعد تو تاکسی یا در مقصد جا بذاریشون.
بعد خودم را می بینم با این طبقه بندی ها که فقط تو میمانی.برای توصیف تو هم آغوش عجز می شوم. در مقابل تو فقط باید به عظمت سکوت دست یازید.
چقدر زیباست این آهنگ.
بیا بنویسیم روی آب روی خاک روی دفتر موج رو صحرا...
....
I May, I Might, I Must
If you will tell me why the fen
appears impassable, I then
will tell you why I think that I
can get across it if I try.
“Marianne Moore”